لیبی: چگونه «شمشیر اسلام» شکسته شد؟

دموکراسی، حقوق بشر و سکولاریسم؟ شوخی می‌کنید! دسته چکتان را نشان بدهید!

«ما تصمیم گرفته‌ایم که کشورمان نیازمند تغییر است و در این مسیر، مصمم هستیم که یک قانون اساسی بنویسیم و پس از آنکه در رفراندوم تصویب شد، نظام نویی را بر اساس دموکراسی و سکولاریسم بنا کنیم.» این سخنان مرد جوانی بود که نزدیک به یک ربع قرن پیش در هتل بارکلی لندن برای مصاحبه با مجله فرانسوی پولیتیک انترناسیونال (سیاست بین‌المللی) حاضر شده بود؛ مصاحبه‌ای که با واسطگی یک سفیر پیشین فرانسه، تی‌یری دوبوسه، شکل گرفته بود.

جوان موردبحث در مصاحبه من با او، کسی جز سیف‌الاسلام قذافی، یکی از پسران معمر قذافی، دیکتاتور لیبی، نبود و در آن زمان تصور می‌شد که برای جانشینی پدرش، در سر صف امیدواران قرار دارد.

از او پرسیدم: چرا احساس می‌کنید که لیبی نیازمند تغییر است؟

پاسخ او با ذکر فهرستی طولانی از دستاوردهای پدرش آغاز شد. به گفته او، در آن زمان مردم لیبی از نظر مادی در شرایط رشک‌برانگیز قرار داشتند. آب و برق و گاز مجانی بود. بانک‌ها برای خرید خانه یا ازدواج، وام بدون بهره می‌دادند. بهداشت و درمان و آموزش تا عالی‌ترین سطوح، رایگان بود و کارمندان دولت از تعطیلات سالانه در خارج به‌ویژه در ایتالیا و جزیره مالت، با تامین همه مخارج، برخوردار بودند. نظام رفاه در لیبی از جوامع مرفه اروپای غربی سخاوتمندتر بود!

وقتی پرسیدم: اما؟ او ادامه داد: می‌خواهیم وارد دنیای امروز بشویم و قدرت‌های بزرگ غربی ما را به‌عنوان یک عضو کامل بپذیرند. در قدم اول اگر می‌توانید کمک کنید تا من برای گذراندن یک دوره آکادمیک به «مدرسه علوم دولتی کندی» در دانشگاه هاروارد آمریکا بروم!

این تصور که لیبی، گرگ تنهای جامعه جهانی، حامی تروریست‌های رنگارنگ در سه قاره و حیاط خلوت یک دیکتاتور مخبط، بتواند تبدیل شود به یک دولت‌‌ــ‌‌ملت نرمال، مطلبی نبود که نادیده گرفته شود. من در سال ۱۹۷۵ معمر قذافی را در لاهور، پاکستان، ملاقات کرده بودم و می‌دانستم که او خود را بزرگ‌ترین نابغه سیاسی تاریخ می‌داند و «کتاب سبز»ش را که در برابر «کتاب سرخ» مائو زدونگ نوشته بود، راهنمای بشریت در مسیر اعتلای انسانی می‌پندارد.

با این سابقه، برایم دشوار بود که سیف‌الاسلام را جدی بگیرم. با این حال، چند روز بعد به دوست و همکار آمریکایی‌مان، ماروین کالب، که در آن زمان ریاست «مدرسه کندی» را برعهده داشت، تلفن زدم و خواست سیف‌الاسلام را به اطلاعش رساندم. او گفت: باید از وزارت خارجه بپرسم.

کالب چند روز بعد تلفن کرد: از وزارت خارجه پرسیدم. گفتند قذافی جونیور را حتی با دستکش بهداشتی نمی‌پذیریم.

در آن زمان، تصور می‌کردم که این پایان داستان است و سیف‌الاسلام سرخورده به لیبی باز خواهد گشت تا روزگار را در یکی از خیمه‌های قبیله‌ای پدرش سرگرم بازی تخته نرد و کشیدن قلیان بگذراند. در هر حال او می‌بایستی کمی زبان انگلیسی یاد بگیرد تا بتواند به یک دانشگاه غربی راه یابد.

در آن زمان، دو چیز را نمی‌دانستم. نخست اینکه سیف‌الاسلام با یک گروه به‌اصطلاح پژوهشی آمریکایی‌‌‌ــ‌اروپایی به نام مونیتورینگ گروپ قرارداد بسته بود که برنامه شخصیت‌سازی او را بنویسند و راه را برای نزدیکی‌اش با مراکز قدرت در اروپا هموار سازند. دوم: نمی‌دانستم که سیف‌الاسلام با آنکه انگلیسی نمی‌داند، پول فراوان دارد و در جهان غرب، پول به همه زبان‌ها سخن می‌گوید.

در سال‌های بعد، البته از دور، تحولات زندگی قذافی جونیور را تعقیب می‌کردم. در آن سال‌ها، او توانست از یک دانشکده در وین، اتریش، مدرک بگیرد و با نزدیکی با شهردار وقت و از طریق او، گئورگ هایدر، رهبر راستگرایان اتریش، پایگاهی در اروپا به دست آورد.

دوستی او با چهره‌های اتریشی تا جایی رسید که به او اجازه دادند دو ببر سفید را که از هند خریده بود، همراه خود به وین آورد تا در دوران اقامتش در باغ وحش پذیرایی شوند.

او سپس ارتباطات خوبی در فرانسه برقرار کرد. یکی از رابطان او نیکولا سارکوزی، سیاستمدار جوان حزب گلیست، بود که چندی بعد به ریاست‌جمهوری رسید. قذافی جونیور بخشی از هزینه مبارزات انتخاباتی او را تامین کرد‌؛ لغزشی که سال‌ها بعد سارکوزی را به زندان فرستاد. بنا به گزارش‌هایی که تاییدشان دشوار است، سیف‌الاسلام با بیش از ۵۰ شخصیت سیاسی و مطبوعاتی فرانسه مناسبات دوستانه برقرار کرد.

در گام بعدی، سیف‌الاسلام به فتح انگلستان پرداخت و توانست بی‌آنکه مراحل اولیه آکادمیک را بگذراند، با عرضه یک تز، از مدرسه اقتصاد و علوم سیاسی لندن، یکی از برجسته‌ترین مراکز دانشگاهی بریتانیا، دکترا با درجه عالی بگیرد. تنها ۱۰ سال بعد فاش شد که تز موردبحث را همان گروه مونیتورینگ نوشته بود؛ گروهی که هر سال سه میلیون دلار صورتحساب می‌فرستاد. از این بدتر، روشن شد که خود «مدرسه اقتصاد» نیز یک میلیون لیره هدیه گرفته است. تز موردبحث را پنج پروفسور عالی‌مقام از جمله جوزف نای، مرشد لیبرال‌های آمریکا، تصویب کرده بودند. اسکاندال ناشی از این جریان سر هوارد دیویس، رئیس «مدرسه» را وادار به استعفا کرد، اما دکترای قلابی قذافی جونیور پس گرفته نشد.

 مسلح به دسته چک مقاومت‌ناپذیر، سیف‌الاسلام به «فوروم جهانی اقتصاد» در داووس سوییس نیز راه یافت و به‌عنوان یکی از «رهبران جوان آینده» جهان موردتجلیل قرار گرفت.

مدیر «فوروم»، کلاوس شواب، او را «پرچمدار دموکراسی و سکولاریسم در یک کشور اسلامی» خواند. در حالی که سیف‌الاسلام نه دموکراسی را می‌فهمید، نه سکولاریسم را.

Read More

This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)

سیف، مانند پدرش، می‌خواست یک «مرد رنسانس» باشد و در همه رشته‌ها، از سیاسی و نظامی گرفته تا هنری و ادبی، سری توی سرها داشته باشد. در ۲۰۰۵، «تیم» او تابلوهای نقاشی‌اش را در یک گالری پرطمطراق لندن همراه با چند تابلو دیگر زیر عنوان «صحرا ساکت نیست» عرضه کردند و چند روزنامه او را به‌عنوان «امید آینده نقاشی در جهان اسلام» موردستایش قرار دادند. چندی بعد جزوه لاغری که حاوی اشعار او بود به بازار آمد؛ یعنی مجانا بین «تیم» او و اطرافیان آن پخش شد.

قذافی جونیور، جوانی که آمریکایی‌ها حاضر نبودند حتی با دستکش طبی با او دست بدهند، سرانجام به واشنگتن نیز راه یافت و با گذر از فرش قرمز، با خانم کاندولیزا رایس، وزیر امور خارجه پرزیدنت جورج دبلیو بوش، درباره سرنوشت جهان به رایزنی پرداخت. او همچنین در بسیاری از پژوهشکده‌هایی که در تعیین سیاست خارجی آمریکا نقش دارند‌ــ یا خیال می‌کنند که دارند‌ــ عکس گرفت، سخنرانی کرد و با امضای چک‌های چاق‌وچله، به‌عنوان «شخصیت سیاسی» شناخته شد.

ارتباطات سیف در غرب راه را برای سفر پدرش به پاریس باز کرد. در پاریس، سرهنگ معمر خیمه قبیله‌ای خود را روی چمن کاخ الیزه برپا کرد و قهوه عربی‌اش را برای پذیرایی از رجال سیاسی، فرهنگی، تجاری و مطبوعاتی زادگاه انقلاب بار گذاشت. 

نفوذ سیف‌الاسلام و «تیم» او تونی بلر، نخست‌وزیر فرصت‌شناس و اگر نخواهیم بگوییم فرصت‌طلب بریتانیا، را به لیبی کشاند تا در خیمه سرهنگ معمر قراردادهای اشتها برانگیز امضا کند.

در همان دوران، قذافی جونیور سرگرم گسترش سرمایه‌گذاری بین‌المللی لیبی در ایتالیا، اتریش، هلند، انگلستان، فرانسه، بلژیک و سوییس بود. به گزارش مجله فوربس آمریکا، این سرمایه‌گذاری در سال ۲۰۱۰ از مرز ۱۰۰ میلیون دلار می‌گذشت.

اندکی بعد «تیم» تصمیم گرفت که سیف‌الاسلام مستقیما با تشکیل گروهی به نام «قیام وطنی» خود را برای جانشینی پدرش عرضه کند. هدف تیم این بود که سیف به‌عنوان رهبری مستقل و نوآور و نه به‌عنوان فقط پسر یک پدر، به میدان بیاید. به همین سبب او وادار شد بعضی روش‌ها و سیاست‌های سرهنگ را موردانتقاد قرار دهد.

متاسفانه، از دید سیف و «تیم» او، درست در همان زمان که آماده رسیدن به قدرت بودند، شورش‌هایی که به‌عنوان «بهار عربی» شناخته شد، همه برنامه‌ها و آرزوها را نقش بر آب کردند. سیف و «تیم» او توانستند مخفی شوند و جان سالم به در ببرند، اما سرهنگ سرانجام در یک لوله بتنی که مخفیگاهش شده بود، پیدا شد و به فجیع‌ترین شکل ممکن به قتل رسید.

اما سیف‌الاسلام توانست پس از یک گذر از زندان، آزادی خود را پس بگیرد و در شهرک کوهستانی زینتان، در جنوب غربی طرابلس (تریپولی)، با حلقه‌ای از محافظان تا‌دندان‌مسلح در امان بماند. در ۲۰۲۱، او بار دیگر وارد صحنه شد تا به‌عنوان نامزد ریاست‌جمهوری بخت خود را بیازماید. نامزدی او با پشتیبانی چند قبیله مهم لیبی و کوشش‌های «تیم» او و سرانجام حمایت آشکار روسیه، فرانسه، اتریش و ایتالیا جنبه جدی گرفت، اما با مخالفت شدید آمریکا روبرو شد. ریچارد نورلند، سفیر وقت آمریکا در لیبی، سیف‌الاسلام را یک «جنایتکار ضدانسانی» خواند. با لغو انتخابات اعلام‌شده، سیف و تیم او به زینتان بازگشتند تا به امید روزی بهتر و فرصتی دیگر، روزگار بگذرانند. 

در آغاز این ماه، گروهی مرکب از چهار مرد نقابدار به زینتان رفتند و سیف را به طرز فجیعی به قتل رساندند تا بر رویای «دموکراسی، حقوق بشر و سکولاریسم برای لیبی» نقطه پایان بگذارند.

چه کسی طراح این جنایت بود؟ سه فرضیه مطرح است: نخست بعضی تحلیلگران مدعی‌اند که هواداران سرتیپ هفتر که نیمه شرقی لیبی را زیر سلطه دارد، خواستار حذف سیف‌الاسلام بودند، زیرا او را رقیبی جدی در انتخابات ریاست‌جمهوری که قرار است دو سال دیگر برگزار شود، می‌پنداشتند.

دوم: قاتلان سیف‌الاسلام اعضای یک گروه میلیشیای ضد‌قذافی هستند که سیف و «تیم» او در کشتار اعضای آن در جریان «بهار عربی» نقش داشتند. فرضیه سوم این است که قاتلان سیف‌الاسلام اعضای «تیم» خود او بودند که کنترل بخش بزرگی از دارایی او را به‌ویژه در اروپا و کشورهای عرب خلیج فارس به دست آورده‌اند و برای حفظ آن، ناچار به حذف او بودند.

اما سرگذشت تراژی‌کمیک سیف‌الاسلام (شمشیر اسلام) یک واقعیت تکان‌دهنده دیگر را به یادمان می‌آورد: فسادی که جزو لاینفک جوامع غربی شده است؛ جوامعی که در آن با صرف پول، هر کس و هر چیز را می‌توان خرید. آیا این نمونه‌ای از طنز تاریخی نیست که قتل سیف‌الاسلام درست هم‌زمان با انتشار میلیون‌ها سند مربوط به شبکه جاسوسی، فساد، فحشا و پولشویی جفری اپستین اتفاق افتاد؟

دموکراسی، حقوق بشر و سکولاریسم؟ شوخی می‌کنید! دسته چکتان را نشان بدهید!

دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مقاله لزوماً سیاست یا موضع ایندیپندنت فارسی را منعکس نمی کند.

بیشتر از دیدگاه